![]() |
![]() |
|
| همیشه غمگین ترین روزا رو کسی برات میسازه که شادترین روزا رو برات ساخته بود |
|
من تو را باز دیدم و به یاد آوردم...
که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد...!
که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد...
که قناری ز غریضست که چنین می خواند
و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد
ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد
و به عشق کاری نیست...
عشق جز حرف و حدیثی نیست...!
و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید
آب می جوشد ٬ ماه می تابد و خورشید می سوزد
و فقط این دل سادست که به نام عشق
زندگی می بازد...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
من خسته شدم... کاش شمارتو داشتم بهت اس ام اس میدادم که بفهمی چقدر تنها و بی کسم ... خیلی تنهام ... زندگیم شده یه شبه مرگ... یه چیزه بی روح... کاش میشد تو میشدی دوستم... کاش هر وقت دلم می گرفت می تونستم بهت بگم بیای پیشم... بعد من بشینم کنارتو بهت بگم که چقدر ناتوانمو تو بهم بگی تا منو داری غم نداشته باش... پشتم گرم بشه که اگه همه ی مشکلات تکیه دادن به من تکیه گاه منم یه کوهه... ولی حیف که تو خدائی و من یه بنده ی کوچیک... فاصله ی من و تکیه گاهم از زمین تا آسمونه... نمیدونم تا کی باید به امید رسیدن به رهایی خودمو با این همه غم و غصه و مشکل اینور و اونور بکشم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
سرشو گذاشت رو شونم .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟
در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن: رفتم ..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم را شکست
به او گفتم: غمگین ترین ترانه را برایم بسرا چشمانش را بست و آرام آرام گریست…گریست
دنیا این جوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست
دلم غمگین نگام ابری چشام بارون صدام ابری طلوع عشق من بی رنگ غروب گریه هام ابری منو دلتنگیه گریه به روی شونه های تو می شم بارون دلتنگی می بارم ازچشای تو نمی خوام بی تودنیارو باگل ها وباگلدون هاش نمی خوام بی توفردارو با تابستون هازمستون هاش
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
بازم میام به دیدنت... ای ناز ِ مهربون سلام , باز اومدم به دیدنت حال و هوام بارونیه , از غمه پر کشیدنت هم بازیه قشنگ من , حالت چه طوره مهربون ؟ خوش میگذره بدون ِ ما , زندگی توی آسمون ؟ خورشید خانوم حالش خوبه ؟ از آسمونا چه خبر ؟ اینجا هنوزم ابریه , از وقتی که رفتی سفر عزیزم از خودت بگو , چشمای نازت چطورن ؟ جات خالیه روی زمین , بچه ها از گریه پُرن از وقتی رفتی بدجوری , ساکت و دلگیره کلاس نوشته هات پاک نشده , هنوز روی تخته سیاس دوشنبه کارنامه دادن , نمره ها خوب نبود زیاد خانوم مدیر از تو که گفت , گریه امونمون نداد خیلی دلش گرفته بود , از نمره هات حرفی نزد می گفت معدلت شده , دوباره نوزده و نود راستی پریروز مامانت , اومد دوباره مدرسه می گفت دیگه تو خونمون , صدام بهش نمی رسه بهم می گفت چند شبه که , حتی تو خواب ندیدتت یه دسته گل آورده , بود بذاره روی نیمکتت دلم میخواد بهت بگم , چی شده این بیست و سه روز هیشکی فراموشت نکرد , همه به یادتن هنوز فراش ِ پیر ِ مدرسه , دیروز سراغ ِ تو گرفت لاله بهت سلام رسوند , آدرس ِ داغ ِ تو گرفت این شمعا رُ اون داده بود , دلش می خواست خودش بیاد اما بازم هر کاری کرد , باباش اجازه نمی داد مبصر ِ اخمویِ کلاس , دلش واسه تو تنگ شده شبنم احمدی حالا , عاشق شده زرنگ شده ترانه رُ یادت میاد , این روزا خواستگار داره دورُبرش نمیشه رفت , همش میگه که کار داره افشینُ که یادت میاد , اونکه بهت شماره داد این روزا به هوای تو , همه جا دنبالم میاد چند بار ازت خبر گرفت , گفت اتفاقی افتاده ؟ امروزم انگار اومده , پشت درختا ایساده هنوز خبر نداره که , عشقش از اینجا پر زده امروز دیگه آوردمش , ببین چقدر حالش بده چه روزگار ِ سختیه , طاقت من تموم شده تمام خاطرات خوب , با رفتنت حروم شده خُب بگذریم باز چه خبر , خدا واسه تو چی نوشت ؟ انگاری خوش میگذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت !؟ هفته ی بعد قراره که , دسته جمعی با بچه ها یه سر بیایم به دیدنت , با چندتا از معلما حالا دیگه باید برم , آخه داره دیرم میشه بازم میام به دیدنت , تا عمر دارم , تا همیشه...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
![]() واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود اما روزها خواهند گذشت و تو آري تو آنچه را به من بخشيدي ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت تو مرا فراموش خواهي کرد من منتظر شکستنت نيستم نفرين هم نميکنم به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي به خاطر به خاطر خودت اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي اينجا هميشه سرد است هميشه هميشه حالم خوب نيست اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد باورم بود کنارمي هميشه باورت داشتم بودنت مهمترين دليل بودنم بود اما چشمانم تنها تو را ميديد تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي بخند به همه بگو که شادي ولي من که ميدانم حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي آخر انچه تو با من کردي خارج از توان تو تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي بخند به همه بگو که شادي ولي من که ميدانم حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي آخر ا نميدانم يادت هست چگونه دلي که در دستانت بود براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي تا انجا که توان داشتي فشردي که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني اما تو حتي نگاه هم نکردي نگاه نکردي مي دانم چون نمي توانستي نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست منم مني که تمام زندگيم بودي مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي يادت مي آيد پيش روي توی سرد دل به چه سان اشک ريختم که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند اما چه خيال باطلي تو نگاهت به من نبود دلت در نهان خانه دلي ديگر بود و من تنها يه بازيچه بازيچه هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم چه برايت کم گذاشتم که بي من قصد رفتن کردي کاش هرگز نمي ديدمت کاش چشمانم کور بود کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم کاش......... وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد ندانستي بي تو هيچم هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟ : بخند شاد باش براي دلي که شکستي براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم آخر باکم نبود خواهم درد کشيد و زان پس ز ميان خاکسترم چون ققنوس افسانه ها جوانه مي زنم بهار مي شوم دوباره جان خواهم گرفت و سرنوشت آنچه که با من و دلم روا داشتي به تو بازخواهد گرداند نه سوختنت را نمي خواهم درد کشيدنت را ارزو نداشتم فقط از خدا يک چيز خواستم که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي ميداني چه با من ميکردي اما من به حرمت عشقت دم نميزدم اسم تو صورت تو و ياد تو تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذش یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد به من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده دای تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت:در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو ریبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبیه او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روزگاز اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختیه ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود درغمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خصم جان تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باد نوشه غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهیه بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاده تو ما را بس است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
نگو من و بخاطر خودت نمي خواي!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
در این سکوت بی انتها چه کسی می تواند مرا از دره تنهایی نجات دهد؟ چه کسی می تواند تا عمق وجودم را سرشار از شادی و سرور کند؟ چه کسی می تواند مرا از جاده مرگ بیرون آورد؟ آه... چه کسی...!
من در این تنهایی...در این سکوت... ودر این انتظار بی پایان زیر بار نا امیدی مردم... در آن هنگام که تنهایی خود را با سکوت فریاد می زدم و آن زمان که برای مرگ شقایق ها مروارید های اشک را بر گونه ام جاری می ساختم هیچ کس نبود که فریادم را بشنود و مرواریدها را از روی گونه هایم جمع کند... هیچ کس... حتی دیگر امید تو هم نبود که با رویای قاصدک ها مرا به خواب ببرد.
تنهایم... تنهایی من به وسعت اقیانوس و به اندوه مرگ پروانه است... من در سکوت خویش غرق شده ام و در دل خود زندانی هیچ کس نیست که مرا از اقیانوس تنهایی نجات دهد...
دیگر طلوع خورشید برایم معنای زیبای قدیم را ندارد دیگر شکوفایی لاله ها برایم وسعت عشق را تجلی نمی بخشد و دیگرعطر گل های سرخ مرا به قله احساس نمی برد
آسمان آبیست ... صاف همانند آب زلال... به دل خود می اندیشم که در تنهایی ها چه تیره و ناهموار شده چه کسی می تواند این دل تهی از امید را سرشار از آرزو های بزرگ گرداند؟ چه کسی.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
![]() توی آینه دختری منو صدا میکنه
می پرسم از خودم کیه چرا نگام میکنه بعضی وقتا میگم آشناست میدونم اسمش چیه بعضی وقتا میگم ای کاش می دونستم اون کیه توی دستاش چندتا عکسه چندتا عکس پاره پاره قلبشو انگار شکستن اما اون باور نداره دختر توی آینه گریه رو از سر میگیره خوب میدونم از دوری و عشق تو آخر میمیره دختر توی آینه گریه اش فقط برای توست چی بهش بگم اون عاشقه مردن در هوای توست شاید باید بهش بگم
تنهائی ترسی نداره آدم همیشه تنهائی پا توی دنیا میذاره شاید باید بهش بگم اشکاشو که پاک بکنه خاطره های رفته رو اگه بشه خاک بکنه عشق اونو پیدا میکنه طلسم قلب پاکشو به روز میاد وا میکنه عشق اونو پیدا میکنه دختر توی آینه ببین چه ساده میشکنه باور ندارم من ولی این تصویر خود منه دختر توی آینه منم که ساده میشکنم باور ندارم من ولی دختر تو آینه منم دختر توی آینه منم که ساده میشکنم باور ندارم من ولی دختر تو آینه منم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
وقتی توعمق چشماش نگاه کنی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دام زیرابا وجود بودنت آن را تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا با وفا تر از عشق تو بود تنهایی رات دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا .... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد. شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی آن را پنهان کنم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
من که به روی خودم نمی آورم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد آن زمان من مرده ام وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند و من از ميان رفتند و آن لحظه من تنها يک چيز دارم و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده اما آنگاه مطمين باش که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت از رويای زيبای دنيا نگفت از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود نمیدانم چرا؟ کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی...چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی...چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی...میگی گذاشته رفته اونی که مثه نفس تو بود...میگی دلتو شکسته اونی که همه کس تو بود...میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود...
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته چهارم تیر 1387 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
دختری از جهنم تنهايي شبكه عشق |
|
RSS
|